بعضی آدمها گوشهی تاریکِ یک دخمه نشستند که لای درش باز هست و نور سوسو میزنه، غُل و زنجیر هم به پاهاشون نیست ولی خودشون دو دستی و سفت به میلههای پنجرهی کوچیکِ دخمه چسبیدن و هر از گاهی دستها رو رها میکنند که پاهای کسی که از اونجا رد میشه رو بگیرن و بیارن پایین کنارِ خودشون!!
گــاه میاندیشم،
خبرِ مرگِ مرا با تو چه کَس میگوید؟؟
آن زمان که خبرِ مرگِ مرا
از کسی میشنوی
رویِ تو را
کاااااشکی میدیدم!
شانه بالا زدنت را - بیقید - ..
و تکان دادنِ دستت،
که "مهم نیست زیاد"
و تکان دادنِ سر را،
که "عجب! عاقبت مُرد؟ افسوس!"
کاشکی میدیدم..
#حمید_مصدق
#پساپرامپتطوری 🤓 دوسش داشتم 🥹
پرتقال retweeted
«برگشت و .. خانه ناگاه از شانههاش دریافت
او را شکسته عهدش، وقتی «کمیل» را یافت…»
#کمیل_جمشیدی
او خُرد کرده آنشب دیدِ ستمگری را
تصویر ِ دوربین ِ پشتِ کلانتری را
فوجِ چکاوکان را از تیررس رهانده
آنگاه خصمی از بام آن ماشه را چکانده
جز وصفِ روی ماهش، از او نشان چه داری؟
_”عطری که میپَرد از پیراهنِ «بهار»ی “
برگشت و .. خانه ناگاه از شانههاش دریافت
او را شکسته عهدش، وقتی «کمیل» را یافت…
خون میدمد بر آتش، دی میچکد از آبان
پرهای سینهسرخ است هر گوشه از خیابان..
هــر بار میبینمش اشک میشم و چونهم از بغض میلرزه برای غم و دردِ پدرِ جاویدنام #صدرا_سلطانی
#IranMassacre
با ثانیه به ثانیه این ویدیو اشک ریختم. چه دانشآموزان شجاع و شریفی.
به یاد #صدرا_سلطانی
پن: استاد کلاس، پدر صدراست.














