Pinned Tweet
قلـب یک کـودک، تـرازوی بینقصی است که نه وزنِ هدایـا، بلکه عیارِ توجـه را میسنجد.
تماشـای چشمانـی که در لحظهی دریافتِ سهمی کاملا بـرابـر از عشق و احترام،
لبریز از شوق و اطمینان میشوند،
زیباتریـن تجسمِ عدالت در جهانِ کوچکِ آنهاسـت.
دنیای بچههـا با منطقِ اعداد و ارقام غریبه است..؛
برای آنهـا، عدالت در تقسیمِ مساویِ اشیا نیست، بلکه در آن نگاهی است که هیچکـدام را بر دیگری بـرتـری ندهد.
وقتی کودکی احساس میکند در پناهگاهِ آغوش والدینش، سهمی کمتر، جایگاهـی لرزانتـر یا محبتی مشروطتر دارد،
چیزی در اعماقِ وجودش میشکند...،
شکستنی بیصـدا که طنینِ تلخِ آن تا سالهـا بعد در انزوای خاموش یا پرخاشهـای بی دلیلش به گوش میرسد.
در مقابل، احترام به جایگاهِ هر فرزند و یکسان انگاری در ابراز محبت، تنها یک رفتارِ زیبای تربیتی نیست، بلکه معماریِ باشکوهِ روانی است که فـردا باید بدونِ هیچ تکیهگاهـی روی پاهـای خودش بایستد.
کودکی که بداند در قلبِ آفرینندگانش، پادشاهـی بیرقیب است و برادر یا خواهرش نیز در قلمروِ خود دقیقا همانقـدر پادشاهی میکند، هرگز برای اثباتِ « بودنـش » به گداییِ توجه در خیابانهـای سردِ جامعه پناه نمیبرد.
او لبریز از اطمینـان قَـد میکشد و ریشههایش در خاکی از جنسِ امنیت محکم میشود.
عشـقِ اصیل، برشی از یک کیک نیست که با ورودِ فردی جدید، سهمِ بقیه کوچکتـر شود.
عشـق، معجزهی بینهایتِ تکثیر است.
و چقدر غریب مانده این حقیقت...
دستهـایی که محبت را با ترازوی تبعیـض میسنجند، ناخواسته در حال تراشیدنِ مجسمهی حسرت در روانِ یک انسانند.
شاید باشکوهتریـن رسالت در پرورش یک جان، نشاندنِ هر کودک بر تختِ سلطنتی است که قلمروِ امنیتش، هرگـز با حضورِ دیگـری لرزان نشود،
چرا که روحی که در کودکی طعمِ شیرینِ « کافـی بودن » و « برابر بودن » را چشیده باشد، زندگـی را نه میدانی برای جنگیدن بر سرِ توجـه، بلکه پهنهای وسیع برای بخشیدنِ همان آرامشِ گمشده خواهد یافت.
{ آدرین }
[ مخصوصِ آنانی که به فـکـر کردن آلرژی ندارند ]
[ قداستِ شومِ « فِـراق » ]
گذشتگـان، عجب واقعیت تاریـک و بیـرحمی از روانِ آدمی را کشف کرده بودند. .. آنجا که فهمیدند در بازارِ فریب عواطف، حضورِ مداوم، ارزانتریـن و بیارزشترین کالاست.
انگار قانونِ نانوشتهیِ این جهان این است که تـاوانِ مهربانی و در دسترس بـودن را، باید با رنگ باختن در چشمها و نزولِ ارزش پس بدهی.
همواره گفته ام...؛
آدمی، قربـانی یک پارادوکسِ بیمارگونهاست.
هرچه پررنگتـر باشی، هرچه شانههایت را بیشتر برایِ تکیه دادنِ دیگران خم کنی، سریعتـر به یک عـادت روزمـره بدل میشوی، و در قاموسِ این جماعتِ فراموشکـار، عـادت، نقطهیِ آغازِ کوری است. آدمهـا، زیباییِ گلی را که هر روز در گلدانِ طاقچهشان میشکفد، نمیبینند، اما برایِ گلبرگِ خشکی در لایِ یک کتابِ قدیمی، اشک میریزند.
راست میگفتند...
این روزگـار، آغوشِ گـرم را پس میزند تا برایِ سنگِ سردِ مرمر، مرثیـه بخواند.
همراه با فهم درک این صفحه..؛
برایِ آنکه بر تختِ سلطنتِ قلبهـا بنشینی، برایِ آنکه واژهیِ مقدسِ عـزیـز پیشوندِ نامت شود، باید مالیاتِ سنگینی بپردازی؛ مالیاتِ « نبودن ».
باید چمدانت را ببندی و در مِهِ غلیظِ دوری محو شوی، یا کفن بپوشی و در سکوتِ ابدیِ یک گـور آرام بگیری، تا تـازه یادشان بیاید که لحنِ صدایت چه فرکانسِ نایاب و لطیفی داشت و چقدر جایِ خالیَت، تقویمشان را فلج کرده است.
چقدر درد دارد این تراژدی..؛
که ما زندههـایی هستیم محکوم به تقلا در انـزوایِ حضور، تا شاید روزی، در کسوتِ یک خاطـره یا یک قابِ عکسِ سیاه روباندار، موردِ پرستش قرار بگیریم.
پس اگر امروز در میانِ آدمهـا، احساسِ غریبگی و بیارزشی میکنی، بغض نکن.
تو فقط هنوز نفس میکشی و زیاده از حد نزدیـک هستی... و این، نابخشودنیترین جُرم در دادگاهِ بیـرحمِ روابطِ انسانی است.
{ آدرین }
[ مخصوصِ آنانی که به فـکـر کردن آلرژی ندارند ]
هـشـدار...؛
تماشـای این تصاویـر ممکن است ایمـانِ نیمبندتـان را به انسـانیـت کاملا متلاشی کند.
--
در یکی از شهرهـای اندونـزی، کودکی ناخواسته به خودروی دیگری خراش میاندازد. مـادر سر میرسد و به جای آنکه با بلوغ و عقلانیتِ یک انسان بالـغ با ماجرا برخـورد کند، خشمِ کورِ خود را به صورت لگدی سنگین بر جسم ضعیف کودک فرود میآورد.
او اکنون متاسفانه، با همان کودک فراریست.
--
به امـروز جمعه، نمیخواهـم از جنون وحشی برخی آدمهـا بگویـم. بارهـا گفتهام، و خوب میدانم به اجبارِ زیستن در میان بـرخـی افراد در این جامعهی بشری، باز هم مجبورم از خوی درندگی آدمهـا دست به قلم شوم و برایش متـأسـف باشم.
میدانـم که یادآوری این سیاهی هـا، روان بسیاری را میآزارد، اما قصد مـن شکستن سکوتی است که همیشه در برابر حقیقتهـای تلـخ اختیار میکنیم.
حقایقی که با فـرار از آنهـا، دوست داریم نـادیـدهشـان بگیریم.
اما در این تصویر، تراژدی تنها در لگدِ آن زن خلاصه نمیشود. دوربین، آدمهـای دیگری را هم نشان میدهد.
رهگذرانـی که ایستادهانـد، نگـاه میکنند، و در بهترین حالت، با بیتفاوتـیِ تمام، فقط نظـارهگـر این خشونت عریانند.
گاهی این بیعملی را به پای « قانـون » مینویسند،
گاهی بهانهی « فرهنگِ دوربین » میآورند،
و گاهی فقط تکرار می کنند ..؛
« به مـا چه ربطـی دارد؟ »
اما پرسش اینجاست..،
آیا گناهِ آنانی که از نزدیک این شکل وحشیگری ها را میبینند و فقط نقش یک تماشاچیِ صامت را بازی میکنند، از آن افرادی که مرتکب خشونت میشوند کمتر است؟
از نظر مـن، نـه.
خشونتی که آن زن ( نمی گویم مادر ) بر پیکرِ کودک وارد میکند، ضربهای است به جسم او، اما سکـوت و بیتفاوتـیِ آن رهگذران، ضربهای است به پیکرهی انسانیتِ همهی مـا.
آن زنِ خشمگین، تنها یک هیولای بیدار است، اما تماشاچیان خاموش، خـالقـانِ جهانی هستند که هیولاهـا در آن احساس امنیت میکنند.
وقتی جامعهای به تماشای فرو ریختن معصومیت میایستد و حتی یک دست برای یاری دراز نمیشود، دیگر آن جامعه نمیتواند ادعای تمدن داشته باشد.
پـایـانِ این داستان، در کبودیِ بدنِ آن کـودک نیست،
پـایـانـش در چشمانِ بیتفاوتِ آدمهایی است که یاد گرفتهاند ترسِ خود را با کلمهی « بیطـرفی » توجیه کنند.
و این، ترسناکتریـن درسی است که به نسلهـای بعد میدهیم؛
اینکه اگر روزی زیـر لگدهـای جهان افتادی، فریاد نزن، چون بقیهی آدمهـا فقط بلیتِ تماشای این نمایش را خریدهاند.
{ آدرین }
[ مخصوصِ آنانی که به فـکـر کردن آلرژی ندارند ]
حالم از این « مَـن های » متورم و توخالی به هم میخورد،
از این ماکتهـای پرسرصدایِ ادعا که جز بادِ خودبزرگبینی هیچی تو جمجمهشون نیست.
مـن هم می تونم، مـن باشم ، البته برای خودم . نه دیگران.
مـن میتونم تاریکترین نقطهی این قصه باشم، میتونم در هیچکدوم از قالبهـای پاستوریزهی این دنیا جا نگیرم و یه آدمِ سراسر نقص باشم.
ولی یه اصلِ ساده رو تو سلولهـام حک کردم؛
مـن خطکشیِ مرزهـا رو میفهمم.
میدونم کجا باید لال شم، کجا نباید سایهی سنگینم رو بندازم رو روانِ کسی، و کجا اصلا حق ندارم حتی با نگاهم خلوتِ دیگری رو متر کنم.
مـن شعورِ باشکوهِ « دانستنِ جایگاه » رو بلدم.
حالا این آدمِ پر از خطخوردگی رو بذارید روبـروی اون بت هـای پوشالی.
همونهـایی که توهمِ « کـامـل بودن » رسوب کرده تو مغزشون و فکر میکنن چون چهار تا کلمهی بیشتر بلغور میکنن یا رو یه صندلیِ بالاتر نشستن، کائنات بهشون سندِ ششدانگ داده تا با کفشهـای گِلی، جفت پا بپرن وسطِ حریمِ ذهنیِ دیگران. همونهـایی که فضولی و تجاوز به خطوط قرمزِ بقیه رو پشتِ نقابِ « فهم » و « اخلاق » یا ...، قایم میکنن و انتظار دارن بابتِ این وقاحتِ مدرن، براشون فرش قرمز هم پهن کنیم.
آره، مـن هر چقدر هم مبهم و پر از ایراد باشم، وقتی روبـروی این همهچیزدانهـایِ گستاخ میایستم که قدرتِ فهمِ یک خطِ مرزیِ ساده رو ندارن، خودم رو عالیتریـن نسخهی خلقت میبینم.
چون کثیف تریـن پارادوکسِ این روزگار دقیقاً همینه...
دنیا رو آدمهـایِ پر از ضعفی که حدِ خودشون رو میدونن به لجن نکشیدن، این جهان دقیقا زیرِ پوتینِ همون مـن های بینقصی متلاشی شد که بزرگیشون، فقط یه بهانهی وقیحانه بود برای دریدنِ حریمِ دیگران.
{ آدرین }
[ مخصوصِ آنانی که به فـکـر کردن آلرژی ندارند ]
---
SOLIPSISM (2019) - Animated Short Film
دارم به این فکر میکنـم که کلِ دغدغههـای سالها زندگیـم، اگه بیفته روی این آبشار، حتی نمیتونه صدای برخورد یه قطرهش رو تغییر بده.
آدمـی رسما هیچـی نیست،
و این به طرزِ ترسناکی « آرامبخش » است.
{ آدرین }
[ مخصوصِ آنانی که به فـکـر کردن آلرژی ندارند ]
مـا انسانهـا، موجوداتـی سرگردان در مرز باریک میان روشنایی و تاریکی هستیم.
تردید نکنید دوستان من . . . ،
که برخـی با ذاتی آغشته به سایـههـا متولد میشوند،
همانهـایی که اگر تمام عمر هـم با مهـر و مراقبـت احاطه شوند، در خلـوت خـود، با وسوسهی از جنس تباهـی دست و پنجه نرم میکنند و هیچکس نمیدانـد در آن ساعات تاریکیِ ذهنشان چه میگذرد.
اما دستهی دیگری هم هستند..؛
کودکانـی معصوم، که نه با ژنِ تاریـک، بلکه با رنجی تحمیلی از سوی دنیایی مملو از خشونت آدمیزادی، راه رسمِ درندگـی را یاد میگیرند و برای زنده مانـدن، زرهـی از جنس قساوت میپوشند.
اما نقطه عطف این نبرد کجاست؟
درست در لحظهی انتخـاب.
در همین تصویر کوتاه میبینیم که وقتی دختربچهی، ناخواسته و از سرِ بیتجربگـی، باعث افتادن نـوزاد از روی تخت میشود، وحشتِ یک خطای بزرگ تمام وجودش را فرا میگیرد.
او مستأصل است،
خـود را روی تخت میاندازد...
و گویی منتظرِ آواری از خشم و تنبیه است.
مـادر سر میرسد.
او در کسری از ثانیه باید میان خشمگیـن شدن برای محافظت از نـوزاد، و عشـق ورزیدن برای التیامِ هر دو کودک،
یکی را انتخـاب کند.
او نـوزادِ گریان را در آغوش میگیرد،
و دست دیگرش را با مهری عمیق به سوی دخترکِ وحشت زده دراز میکند و او را نیز به آغوش میکشد.
همین یک لحظـه، همین یک انتخـاب، نه تمام، که بخشی از آینده آن دخترک وحشت زده را میسازد.
مـادری که خشـم را فرو میخورد و با عشـق، به کودکش میفهماند که اشتباهات، پـایـانِ دوستداشتن نیستند،
در واقع دارد جلوی خلـقِ یک هیـولا را میگیرد.
او با این آغوش، به آن دختربچه یاد میدهد که حتی در اوج ترس و خطا، « بخشش » وجود دارد.
اما واقعیت آنست که مـا در جهانـی زندگـی میکنیم که اغلب، آن آغـوش دوم دریغ میشود.
مـا به جای درکِ تـرسِ خطاکار، او را با خشمِ خود به گوشهی رینگ میبریم و آنقـدر او را میزنیم تا یـاد بگیرد دفعهی بعد، اشتباهش را پنهان کند یا بیـرحم تر باشد.
مـا با دستان خودمـان هیولا میسازیم، و بعد در دادگاههایمان، در کمالِ تعجب میپرسیم..؛
او چرا چنین کـرد؟
شایـد، تاکید دارم. . . شایـد، پاسخ در همان آغوشِ گمشـدهای باشد که در لحظهی فروپاشی، به جای عشق، با خشم به استقبالِ یک روحِ لرزان رفت،
روحی که اگرچه با روشنایی متولد شده بود، اما مـا خودمان به او یاد دادیم که در این جهان، فقط سایههـا زنـده میمانند.
{ آدرین }
[ مخصوصِ آنانی که به فـکـر کردن آلرژی ندارند ]
هشدار...؛
تماشـای این صحنه ممکن است شمـا را به این نتیجه برساند که گاهی فاصلهی میان متمـدن بودن و توحش، تنها به اندازهی یک بحث خیابانـی ساده است.
برخـی آدمهـا، تکرار می کنم برخی از آ د م هـا...
دقیقا شبیه به همین زنانی هستند که در این تصاویر کوتاه با پیراهنهـای زرد و آبی، پیادهرو را به میدان جنگ گلادیاتورهـا تبدیل کردهاند.
آنهـا مدام و پرتکرار و متوهمانه میکوشند تا به جهانی که حضورشان را نادیده گرفته، ثابت نمایند که « وجـود دارند ».
برای چنین افرادی، اثباتِ وجـود..،
در ساختن، مهر ورزیدن یا حتی منطقی بودن نیست.
بلکه، به آنست که تمام، وقت و انرژیشان روی فریادی متمرکز نمایند که باید سر داده شود، روی پرخاشی که باید مانند زهر به بیرون پاشیده شود، و روی قدرتِ پوشالی، که دیگـری باید ضرب و درد آن را با تمام وجودش بچشد.
برای این آدمهـا اصلا مهم نیست که آن دیگـری چه کسی است.. رهگذری بیگناه، دوستی قدیمی یا یک غریبه.
تنها چیزی که اهمیت دارد این است که موجودی زنده در برابرشان باشد، چه بهتر موجودی از جنس خودشان. . . دو پـا، که با تحقیر و شکست او، بتوانند روان تشنه و حقیر خود را برای اثبات جایگاهی خیالی تغذیه کنند.
دوستان همراه...،
تمام برداشتهـای روانشناسانـه، تحلیلهـای عمیق اجتماعی و حدسهـای شرلوک هولمزی را دور بیندازید.
حماقت این جماعت، هیچ منطق پیچیده یا دلیل پنهانی ندارد. دعوا هرگز بر سر مسئلهای حیاتی، دفاع از یک حق ضایع شده یا موضوعی ارزشمند نیست.
به احتمال زیاد، جرقهی این درگیریِ دیوانـهوار، یک نگاهِ اشتباه، تنه زدنِ تصادفی، یا حتی کینهی به سادگیِ یک پیاز گندیده بوده است.
بلـه، دعوا تنها و تنها بر سر اثبات همان جایگاهی است که عرض کردم، توهمی از قدرت که برای اثباتش در خیابان، به چنگ و دندان، سلاح سرد و ردِ خـون نیاز است.
پایانِ این دیوانگی، تنها یک پیکرِ افتاده بر زمین نیست.
پایانِ این بازیهـای خیابانی، سقوطِ آزادِ شعـور در درهای است که هیچ تـوری برای نجات آن تعبیه نشده است.
ما به تماشای این نمایش هـای مضحک و خونین مینشینیم و گمان میکنیم هیولاهـا فقط در قصههایند.
غافل از آنکه هیولاهـای واقعی، همین آدمهـای بهظاهر معمولیند که در کوچه پس کوچههـای روزمرگـی، منتظر یک بهانهاند تا با دریدن یکدیگر، جای خالیِ بزرگِ درونشان را با فریاد و خون پر کنند. و ترسناکتریـن بخشِ این ماجرا چیست؟
اینکه شاید مـا نیز، در روزی که تصور میکنیم بسیار حق به جانبیم، تنها یک قدم با تبدیل شدن به یکی از همین دیوانگانِ خیابانی فاصله داشته باشیم.
{ آدرین }
[ مخصوصِ آنانی که به فـکـر کردن آلرژی ندارند ]
آدمـی به طرزِ بیمارگونهای عاشقِ شکست هـایِ باشکوه شده است.
آن جامِ لبریز از توپهـای سفید، همان جبـرِ ساختاری است که هیچ روزنـهَی برای تغییر باقی نگذاشته، و خوب. .. پرتابِ آن توپِ نارنجی، تنها التماسی است به دنیا که..؛
ببین، من متفاوت باختم... .
تلاش انسانی، به جهانی که پیروزی در آن محال است، اما تصمیم گرفته « زیباییشناسیِ شکست » را به کمال برساند.
این توپهـای نارنجی، نه بذرِ یک بُـرد افتخار آمیز، که تنها لکههـایِ خونینِ روانِ او بر روی بومِ بیتفاوتـیِ جهانند.
برخی هـا خوب میدانند که بازی را باختهاند، اما ذهـن متوهمشان اجازه نمیدهد در سکوت همرنگِ جماعت شوند..، پس با جیغی نارنجی رنـگ، اعلامِ حضور میکنند تا در تاریخِ باختن، نامشان با فونتِ درشتتـری نوشته شود...
و چه واقعیت ترسناکی است، تقـلا برای متمایز بودن در قعرِ یک گـورِ دستهجمعی.
{ آدرین }
[ مخصوصِ آنانی که به فـکـر کردن آلرژی ندارند ]
روایـتِ یک فروپـاشی و تولـد دوباره؛
---
بِت توماسِ یکسالـه، زیر دست پدر تنیِ خودش شکنجـه میشد و روزهـا بدون ذرهای غذا به حال خـود، رها بوده است.
در ۱۹ ماهگی، یک کشیش و همسرش او را به فرزندی گرفتند، با پذیرفتن این دروغ به خویش، که او یک نوزاد کاملا سالم و طبیعی است.
در ۶ سالگی، بِت. . . سر بـرادر کوچکش را به کف سیمانی کوبید و والدینش مجبور شدند هر شب درِ اتاق او را قفل کنند تا جان پسرشان در امان بماند.
اما سی سال بعد...
او حالا پرستاری است که خود، از نوزادان مراقبت می نماید.
در سال ۱۹۹۰، او مقابل دوربینِ یک روان درمانگـر نشست و از کشتنِ خانوادهاش طوری حرف میزد که انگار دارد قصهی شخص دیگری را تعریف میکند.
به این تصاویر، بِتِ ۶ ساله با پیراهـن صورتیش پاهایش را تکان میدهد و به هر سوال با صدایی یکنواخت، سرد و بیاحساس پاسخ میدهد.
در حالی که درمانگرِ روبرویش تمام تلاشش را میکند تا هیچ واکنشی نشان ندهد.
او میگوید بـرادرش از او میترسد.
میگوید پدر و مادرش شبهـا درِ اتاقش را قفل میکنند تا به برادرش آسیبی نرساند.
وقتی از او میپرسند آیا واقعا این کار را میکند؟
پاسخ می دهد؛
بله، شبهـا... چون دوست ندارم من را موقع این کار ببینند، اما میتوانند حس کنند که دارم انجامش میدهم.
میپرسند با چه وسیلهای؟
میگوید؛ چاقو.
میپرسند آیا به بدن برادرت سوزن فرو میکنی؟
میگوید؛ خیلی زیاد... من سعی دارم او را بکشم.
سپس درمانگر میپرسد؛ چرا؟
و در آن یک ثانیه، صدای یک دختربچـهی درهمشکسته از زیر تمام آن تاریکیهـا به گوش میرسد؛
چون خـودم خیلی زیاد آسیب دیدم.
او جوجهپرندهها را تا حد مرگ آزار میداد و چاقوهـای آشپزخانه را پنهان میکرد.
پزشکان گفتند مغز او پیش از آنکه حتی حرف زدن بیاموزد، یاد گرفته بود که ؛
هیچکس امـن نیست .
پس او باید قبل از همه، به بقیـه آسیب میزد.
سالهـا روان درمانیِ فشرده و حضور یک مادرخواندهی جدید زمان برد. بِت بزرگ شد، مدرک پرستاریاش را گرفت و حالا روزهایش را با زنده نگه داشتنِ نوزادان میگذراند.
--
آناتومی یک هیولا ؛
این سرگذشت هولناک، ذهن را با این پرسش روبرو میسازد...
آیا واقعا انسانی که با « ژن تاریک » و ذاتـی ناپاک به دنیا آمده، با انسانی که زیر چکمههـای جبر، زور و تجاوزِ دنیای پیرامونش، متلاشی شده و به یک درنـده تغییر چهره داده، در یک تعریف میگنجند؟
همه به شکلی در سادگی، هم بر پیشانیِ قاتـلِ مادرزاد و هم بر پیشانیِ کودکی چون بِت، برچسبِ « هیولا » میزنیم، غافل از آنکه خاستگاه این تاریکیهـا یکی نیست.
یکی از دلِ سلولهایـش زهـر میجوشد و بیهیچ دلیلی به رنـجِ دیگران پوزخند میزند،
و دیگری..،
مکانیزمِ هیولا بودن را صرفا به عنوان زرهـی برای بقا در جهانی که به روح و وجودش تجاوز کرده، یاد میگیرد.
بِت، قاتـل نبود..؛
او قربانیِ وحشتزدهای بود که شمشیرِ جلادش را دزدیـده بود تا دیگر کسی نتواند پوست و استخوانش را بدرد.
وقتی چنین انسانی با عشق و مداخلهی درست روبـرو میشود، خلعسلاح شده و جان میبخشد.
اما آیا ژنِ تاریکِ آن ستمگرِ اولـی هم با آغـوشِ گرم درمان میشود؟
به باورم علم و اندیشه و تجربه...،
هنوز در برابر این دوگانـگیِ جبرِ ژنتیک و جبرِ محیط، سرگردانند.
پایانِ این قصه اما، مبهم تـر و پیچیدهتـر از یک رستگـاریِ ساده است.
بِتِ امروز، نفسِ نوزادان را به سینههایشان برمیگرداند.
اما چه کسی میداند در تاریکتریـن ساعاتِ شب، وقتی سکـوت بر همهجا سایه میاندازد، آیا آن دخترکِ ششساله با پیراهن صورتی و صدایِ سرد، هنوز در گوشهای از انفرادیِ ذهـنِ او بیدار ننشسته است؟
شاید رستگـاری، هرگز به معنای نابـودیِ کاملِ تاریکی نیست، بلکه تنها هنری است برای رام کـردنِ هیولایی که در قفسِ سینهی خودمان به خوابِ موقت فرو بردهایم.
و این، ترسناکترین معاملهی انسان با روانِ خویش است.
مـا هرگز بهطور کامل شفا پیدا نمیکنیم،
مـا فقط یاد میگیریم چگونه با چاقوهـای فرو رفته در روانمان، دیگران را زخمی نکنیم.
{ آدرین }
[ مخصوصِ آنانی که به فـکـر کردن آلرژی ندارند ]
....
HBO, Child of Rage (1990)
--
مـردی که در شهر نوشهیر (ترکیه) با سیلی زدن به یک زن ناشناس باعث از دست رفتن شنوایی او شده بود، دستگیر شد.
او در دفاعیات خود گفته است:
« من عمداً به او ضربه نزدم، دستم اشتباهی به او خورد »
--
دستم اشتباهی به او خورد...؛
این جملـهی مضحک و در عین حال وحشتناک، تنها یک دروغ ساده نیست، بلکه بازتابـی از روانِ پوسیـدهی انسانهـایی است که خشونت را به عنوان حق طبیعی خود پذیرفتهاند.
مـردی که در روز روشـن، با تمام توان به صورت زنـی بیدفـاع سیلی میکوبـد و شنوایَش را میگیرد، نـه از سرِ اتفاق، که از سرِ احساس قدرتـی بیمارگونه دست به چنین جنایتی میزند.
قدرتی متوهمانه که به او جسارت میدهد تا بدن دیگری را حیاطخلوتِ عقدههـای خـود بداند.
مبادا دوستان، این خشم و نقد، نبردی علیه تمام مـردان تعبیر شود.
حسابِ آن مـردانِ اصیل و باوجدان که شرافتشان در امنیت بخشیدن است و شانههایشان پناهگاهِ انسانهاست، از این چرخـهی تباهی کاملاً جداست.
روی سخنِ مـن اتفاقا با آن تفکـر مسموم و بزدلانه ی است که نام « مـرد » را به لجن کشیدهاند و هیولای درونشان را پشت نقابِ « اتفاق » پنهان میکنند تا از بار سنگین گناه بگریزند.
هیچ تصادفـی نمیتواند توجیهگـرِ دستِ سنگینی باشد که برای تحقیر و ویرانـی بالا میرود.
این سیلـی، تنهـا بر صورت یک زن فرود نیامد، بلکه سیلی محکمی بر صورت انسانیت و عدالت بود.
وقتی مـتجـاوزان به حریم و روانِ انسانهـا، با وقاحتی مثالزدنی، جنایت خود را به اشتباه تقلیل میدهند، در واقع دارند به شعـور جمعـیِ ما پوزخند میزنند.
اما فاجعهی واقعی آنجاست که این دستهـایِ اشتباهی، هرگز به صورت قدرتمندان و ظالمان برخورد نمیکند...
بلکه همیشه، در دقیقتریـن و عامدانه تریـن حالتِ ممکن، مسیر خود را به سوی ضعیفتریـن حلقههـای جامعه ( فارغ از نوع جنسیت ) پیدا میکند تا در اوجِ بزدلـی، توهـمِ قدرت را در کالبدِ حقیر خود مزهمزه نمایند.
{ آدرین }
[ مخصوصِ آنانی که به فـکـر کردن آلرژی ندارند ]
