Pinned Tweet
با ماژیکِ آبیِ پدر
از اندرزِ بختآفرید:
آشتی کردن و جنگ نکردن بهتر [است].
امید گرفتن و بهشتنِ (رها کردن) کین بهتر [است].
پذیرفتن رامش و بازداشتن خشم بهتر [است].
نکستِ اِکسَم، بدون اینکه بدونه من اکسِ پارتنرشم، یکی دو هفته پیش بهم گفت: درضمن، چه صدای زیبایی دارید شما.
چندین ماهه، منِ عشق دوربین، روبهروی دوربینی قرار نگرفتم. شاید چندتایی در آینه آسانسور، اون هم با پنهان کردن چهرهام.
حتی برای اجرام هم از عکاس خواستم از من نگیره.
اما
جمعه. یکم آبان ۴۰۵. جنگلهای گیلان. مقابل دوربین آسمان چیز دیگری بود.
امروز انقدر کار دارم که باید یه لباس مجلسی گیپور بپوشم و لبهی دامنشو بگیرم به دست و از اینور به اونور برم.
اردیبهشت تا شهریور و اسبابکشی، درسیاهترین روزهای زندگیم بودم.
خودجانگیریِ ناموفق
افسردگی شدید
بیپولی و..
حالا مدیر هنری مکان فرهنگیای شدم، کتابم چاپ شد، اجرایی بر صحنه بردم، خونه رو چیدم و باشگاهم دارم میرم.
و هزارانبار ممنونم از همدلی شما درروزهای سیاه
@NasserHadjloo
ناشر همین الان تماس گرفت.
فرمود: کتابتون چاپ شده. شنبه اعلام وصول میشه. یکشنبه عرضه میشه برای فروش.
علیالحساب هورا! 🫠
نمایشنامهی "سَربار" از ایوان تورگنیف ✌🏻
یه شب تا صبح نشستم و برای ۲۴ جلسه نمایش خلاق و برای سه گروه ۹ نفره (۴ تا ۵ سال)، ۶ نفره (۵ تا ۶ سال) و ۵ نفره (۶ تا ۸ سال)، سه برنامهی جدا نوشتم.
۳ جلسه از کلاس هرکدوم گذشته و فقط میتونم بگم عجیب شگفتانگیزن!
این قدرت خلاقیتشون از کجا میآد حقیقتا!🤦🏼♀️
دقیقا ۸ ماهه موهام رو رنگ نکردم!!!!!
حقیقتا عجیبه! خیلی عجیبه! یعنی خیلی خیلی عجیبه!
پس علیالحساب 🤏🏻 تا رنگ موی آلبالویی...
ببینم کی باعث و بانیش میشه...
عهد بسته بودم این آهنگ رو برای کسی که باز دوستش خواهم داشت بفرستم.
صبح که دیدم حتی در حد کمکی هم در نگاهش نیستم، آهنگ را در گوش گذاشتم و در اتاقک مخفی سر کار اشک ریختم.
برایش فرستادمش و از صمیم قلبم بابت خشمش عذرخواهی کردم.
که مغزم هرروزه از این یادآوری مبهم و گیج در عذاب است.
چه چیز جز این دیدارِ با نون و لبی بر جرعهای و صبحی چشم باز کردن در دل روستایی و باغگردی، اینطور میتونست من رو به وجد بیاره؟!
داشتم نون و پنیرمو میخوردم که یهو یادم اومد از تیرماه که اصفهان بودم دیگه ماهی نخوردم.
بقیه نون و پنیر رو با گریهی دلتنگی برای ماهی خوردم.
آدمی چه بهانههایی که پیدا نمیکنه....
امروز روز خیلی خیلی خوبی بود...
تا الان که نشستم توی اسنپ، لرز به بدنم نشسته، سردرد و بدن درد دارم، نگاهم افتاد به یه پسری که دختری رو محکم در آغوش گرفت و به خودم اومدم که سرمو چرخوندم و دارم با غصه نگاهشون میکنم.
روز خیلی خوبی بود
شب رو اما با اشک و دلتنگی باید به خواب رفت...









