Pinned Tweet
دکترها گفتهاند افسردهای. اما تو فقط اسبی هستی که پاش شکسته و دویدن یادش نمیرود.
-من شماره سه، عطیه عطارزاده.
دلم برای خوندن مجموعههای طولانی تنگ شده. از صبح کتابخونهی جدیدم رو زیر و رو کردم و آخرش بین سهگانهی آگوتا کریستوف و مجموعهی باندینی جان فانته موندم.
از تغییر آدمها ناراحت میشم، نه چون اشتباه شناخته بودمشون یا واقعی نبود، بیشتر برای نسخهای ازشون که در گذشته جا موند و حالا فقط من به یادش میآرم. اگه منم فراموش کنم، کی نگهبانش میمونه؟
جالبه خودتو گم میکنی، چند ماه بعد پیداش میشه و میفهمی بلدی کیک بپزی، به اساطیر یونان علاقهمند شدی، اهل تماشا کردن پرندههایی و باز درونت یه شعلهای زنده مونده که فکر میکردی از دستش دادی.
اشتیلر retweeted
wishing i was fluent in every language just to read their poetry and literature in its truest form without a translation pulling it apart.
این فیلسوفهای پوچگرا رو هم هیچ نمیفهمم، عزیزم من در ۱۳ سالگی به این چیزهایی که تو در موردشون کتاب نوشتی فکر میکردم.
دههی بیستم زندگی مثل بودن توی پشت صحنهی یه تئاتره؛ همه در حال دویدنن، هر چند دقیقه دکور عوض میشه، صدای تشویق و هیاهو میآد و عدهای مشغول اجرای نمایشن. تو اما، از خلال پردهی کنارزدهی سالن داری فکر میکنی به سمت درب خروجی بری و بذاری نمایش بدون تو ادامه پیدا کنه.
دستهای اندوه رو رها کردم. میدونم که با بوی گلایلها بالای سر خاک بهم برمیگرده. با آخرین نور زردی که بعد از اثاثکشی توی خونه میافته. وقتی زندگی دوستهام رو میبره به شهرهای بزرگ دنیا. وقتی یاد تو میافتم، با پیراهن سرمهای و کیف سبزت، روی اون نیمکت. و گمونم که اشکالی نداره.
انگار کل زندگیم تو یه خونهی غریبه ایستادم، بیرون بارون زده و منم کاپشنم رو دستم گرفتم و حتی جایی واسه نشستن نیست.
یه چیزی هم هست به اسم «سندرم رمان اول» میگن آدم سعی میکنه کل دنیا و هرچیزی که میدونه رو توش جا بده. بوکوفسکی هم توی رمان عامهپسند بهش اشاره کرده بود.
من هنوز به اون یادداشت نانسی سورکین در مورد نمایشنامه الکترا اوریپید فکر میکنم: «ما پیش از آن که باقی زندگیمان را زندگی کنیم چه مدت باید غصه بخوریم و اندوهگین باشیم؟»
از خانم دلوی یاد گرفتم که همیشه میتونی از خونه بزنی بیرون، از لذتهای کوچیک دنیا محروم نباشی، گلها رو خودت بخری و در امتداد بلوارهای آمیخته به سایهی برگها توی سرت قصهای از گذشتهها رو هزارباره زندگی کنی.
تدریس به تینیجرها غمناکم میکنه وقتی قدم میزنم میبینم یکی بالا سر برگهش نوشته "I wish I was special" و من نمیتونم بگم که عزیزم تو معمولی نیستی فقط ۱۴ سالته. تو خاصی و این دنیاست که متعارفه و پر از وحشت و خباثت.
دوست دارم چیزهایی به دست بیارم، شهرها و آدمهایی رو ملاقات کنم و قصههایی رو بنویسم که در روایت «خودم بودن» حس برنده شدن بهم بده.
اشتیلر retweeted
معمولاً حواسم هست کارهایی رو که دلم میخواست آدمهای اطرافم در حقم انجام بدن و ازم دریغ کردند، برای آدمهای اطراف خودم در شرایط مشابه انجام بدم. یک تعهد شخصی کوچک.
وقتی قدم نمیرسه به شاخهها یاد تو میافتم، با پرندههای سرگردون لب یه برکه خشکشده، با چیزهای لعنتیای در این دنیا که تنها با آسیبپذیر بودن مهیا میشن، دور از دستها و زمزمههامی، میترسم بهخاطرت همه دنیا رو بگردم.
این چند روز که بیشتر در مورد آن کرسون خوندم، پیوندش با ادبیات و زبان یونانی برام جالبتر از همه بود، یک سال گذشته که خودم هم درگیر هومر بودم فهمیدم همهی جهانهای داستانی یک جایی در ساحل تروا شروع میشن.
اشتیلر retweeted
“I write to find out what I think about something.” —Anne Carson
buff.ly/GMlbtvA




