غلغله آن سوی در زاده توهم توست نه انبوهی مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جنبندهیی در کار نیست!
شاملو
بابا، عکاس خوبی است.
کنون و زنیت داشت و همیشه در حال عکس گرفتن از ما بود.
در حال بازی، روی در و دیوار، از دعواهامون و...
ژست بهمون نمی داد. عکسهای واقعی میگرفت فقط...
و البته از مامان.
مامان که زیبا و سوژه اصلی و همیشگی دوربین بابا بود.
دیشب مامانم ویدئوی کوتاه اعلام نمرهام رو هزاران بار پلی کرد.
گفتم: وای ماماااااان. بسه! قربونت برم.
ملی مستند کامل ضبط کرده از لای در!😅 اونو برو ببین لااقل.
من و دو تا خواهرم یه دورهای همزمان توی یه دانشگاه دانشجو بودیم. بین کلاسها هم معمولاً با هم میپلکیدیم.
یه روز کارم توی واحد آموزش دانشگاه گیر کرده بود. چند بار رفته بودم و هر بار با یه بهونه جدید دست خالی برگشته بودم. خواهر وسطی، زنگ زد و پرسید:
چه کردی؟ چی؟ چرا؟ اومددددم!
چرا کار دانشجو رو راه نمیاندازین و چنان گرد و خاکی کرد که حراست دانشگاه هم اومد...
هر چی میگفتم: ملی بیا بریم. ولش کن.
گوش نداد و من هم که ساعت 2 کلاس داشتم، گفتم: من که رفتم!
رفتم سلف که قبل از کلاس یه قهوه بخورم که ملیکا زنگ زد.
گفت: روناک فقط بگو کدوم گوری هستی!
پنج دقیقه
دیروز خونه خواهرم بودم برای جلسه دفاع. وبکم روشن بود و داورها و استادها داشتن نگاهم میکردن. نشسته بودم جلوی دوربین و داشتم تلاش میکردم جدی و مسلط به نظر بیام.
مشکل اینجا بود که ملیکا هی میرفت و میاومد، از لای در نگاه میکرد و دوباره غیبش میزد. از گوشه چشم موهای فرفریشو
میدیدم و در آستانه یکی از اون خندههای بد که هرچی بیشتر سعی میکنی جلوشو بگیری، بدتر می شه، بودم و فقط دعا میکردم زودتر بره...
جلسه که تموم شد، بهش گفتم:
چرا هی میاومدی و میرفتی؟ داشتم میمردم از خنده!
گفت:
آخ که چقدر تو خونسردی! من داشتم به جای تو فشار میخوردم!
مامان بهم حق انتخاب داد برای هدیه فارغالتحصیلی.
با من همراه باشید ببینید آیندهنگری رو انتخاب میکنم یا زیستن در لحظه رو!
دبیرستانی که بودم، عاشق اصاله نصری بودم.
شب امتحان بود و یکی از شبکهها، کنسرتش رو گذاشته بود.
گفتم : بابا تو رو خدا به من گیر ندید که برو بخواب
اون شب تا سه و نیم، به تلویزیون چشم دوختم.
فردا صبح، دفاعمه و دارم با دومادمون بازی رئال و بارسا میبینم و توییترگردی میکنم.😬





