Tabnak (@OneTabnak) header
Tabnak (@OneTabnak) profile picture

گفت من شعله خورشیدم

Joined December 2021
Photo by Tabnak (@OneTabnak)Photo by Tabnak (@OneTabnak)Photo by Tabnak (@OneTabnak)Photo by Tabnak (@OneTabnak)Photo by Tabnak (@OneTabnak)Photo by Tabnak (@OneTabnak)Photo by Tabnak (@OneTabnak)Photo by Tabnak (@OneTabnak)Photo by Tabnak (@OneTabnak)Photo by Tabnak (@OneTabnak)
روح آواز، تو چنگ شب اسیره!
24
262
غلغله‌ آن سوی در زاده‌ توهم توست نه انبوهی‌ مهمانان، که آنجا تو را کسی به انتظار نیست. که آنجا جنبش شاید، اما جنبنده‌یی در کار نیست! شاملو
24
288
بابا، عکاس خوبی است. کنون و زنیت داشت و همیشه در حال عکس گرفتن از ما بود. در حال بازی، روی در و دیوار، از دعواهامون و... ژست بهمون نمی داد. عکس‌های واقعی می‌گرفت فقط... و البته از مامان. مامان که زیبا و سوژه اصلی و همیشگی دوربین بابا بود.
42
423
به تاجِ هدهدم از ره مبر که باز سفید چو باشه در پی هر صید مختصر نرود چنین گفت حافظ.
2
2
53
2,401
صبح به این فکر کردم که اگه تا آخرین نفس زندگی‌ام، جلوی مامان و بابام سجده کنم؛ باز هم کم است!
5
1
60
621
پیشنهاد
2
1
30
898
دیشب مامانم ویدئوی کوتاه اعلام نمره‌ام رو هزاران بار پلی کرد. گفتم: وای ماماااااان. بسه! قربونت برم. ملی مستند کامل ضبط کرده از لای در!😅 اونو برو ببین لااقل.
2
45
811
من و دو تا خواهرم یه دوره‌ای هم‌زمان توی یه دانشگاه دانشجو بودیم. بین کلاس‌ها هم معمولاً با هم می‌پلکیدیم. یه روز کارم توی واحد آموزش دانشگاه گیر کرده بود. چند بار رفته بودم و هر بار با یه بهونه‌ جدید دست خالی برگشته بودم. خواهر وسطی‌، زنگ زد و پرسید: چه کردی؟ چی؟ چرا؟ اومددددم!
16
1
1
448
59,803
چرا کار دانشجو رو راه نمی‌اندازین و چنان گرد و خاکی کرد که حراست دانشگاه هم اومد... هر چی می‌گفتم: ملی بیا بریم. ولش کن. گوش نداد و من هم که ساعت 2 کلاس داشتم، گفتم: من که رفتم! رفتم سلف که قبل از کلاس یه قهوه بخورم که ملیکا زنگ زد. گفت: روناک فقط بگو کدوم گوری هستی! پنج دقیقه
1
192
12,311
بعد، بالا سرم بود و می خواست سر از تنم جدا کنه! می گفت: عوضی من به خاطر تو دعوا کردم. اینجا نشستی با آرامش قهوه می خوری؟ گفتم: خو هر چی گفتم بیا نیومدی. از دعوا بدم می آد. دیروز بعد از یادآوری این خاطره، زد تو سرم و گفت: خونسرد لج در آر! کاش اینا رو یادم نندازی😅
4
210
11,821
دیروز خونه‌ خواهرم بودم برای جلسه‌ دفاع. وب‌کم روشن بود و داورها و استادها داشتن نگاهم می‌کردن. نشسته بودم جلوی دوربین و داشتم تلاش می‌کردم جدی و مسلط به نظر بیام. مشکل اینجا بود که ملیکا هی می‌رفت و می‌اومد، از لای در نگاه می‌کرد و دوباره غیبش می‌زد. از گوشه‌ چشم موهای فرفریشو
1
44
2,111
می‌دیدم و در آستانه یکی از اون خنده‌های بد که هرچی بیشتر سعی می‌کنی جلوشو بگیری، بدتر می شه، بودم و فقط دعا می‌کردم زودتر بره... جلسه که تموم شد، بهش گفتم: چرا هی می‌اومدی و می‌رفتی؟ داشتم می‌مردم از خنده! گفت: آخ که چقدر تو خونسردی! من داشتم به جای تو فشار می‌خوردم!
1
26
429
ازش تشکر کردم که با اینکه خواهر کوچکتره؛ همیشه پشتوانه و مایه دلگرمی من بوده و یهو یاد یه خاطره مشترک افتادم که وقتی بهش یادآوری کردم، یه دونه زد تو کله‌ام!
1
27
345
مامان بهم حق انتخاب داد برای هدیه فارغ‌التحصیلی. با من همراه باشید ببینید آینده‌نگری رو انتخاب می‌کنم یا زیستن در لحظه رو!
2
48
632
مغزم پر از متن ترانه است.
1
39
401
از هشت صبح، با مقنعه منتظر بودم!
11
135
1,484
جیغ و دست و هوراااااا!
18
55
951
دبیرستانی که بودم، عاشق اصاله نصری بودم. شب امتحان بود و یکی از شبکه‌ها، کنسرتش رو گذاشته بود. گفتم : بابا تو رو خدا به من گیر ندید که برو بخواب اون شب تا سه و نیم، به تلویزیون چشم دوختم. فردا صبح، دفاعمه و دارم با دومادمون بازی رئال و بارسا می‌بینم و توییتر‌گردی می‌کنم.😬
29
679
دوستم بدار... وحشیانه چون تاتارها، با تب‌وتاب جنگل‌های انبوه، مهارناشدنی چونان باران... چیزی را از قلم نینداز و چیزی را از من دریغ نکن و بی‌محابا بیا!
أحبيِّني.. بِكُلِّ توحُّشِ التَّتر بِكُلِّ حَرارة الأدغَال كُلِّ شراسة المَطر ولا تُبقي ولا تَذري ولا تَتَحضِّري أبدًا!
1
34
574