شاید گودو retweeted
آنچه ما را مسحور میکند، نه خود لذت؛ که رهایی موقت از ملال است.
.
بوسه
ادوارد مونک-۱۸۹۷
شاید گودو retweeted
#درس_زندگی
پدرم چون سواد نداشت،مسئولیت تحصیلی فرزندان به برادر بزرگم تفویض شده بود!
روال کار هم اینجوری بود که #آقاجون هرهفته به مدرسهی یکی از ماها سر میزد و به مدیر مدرسه میگفت؛ وضع درس و مشق مارو روی کاغذ بنویسه و بهش بده!
آخر هفته که داداش بزرگمون از دانشگاه میومد خونه/۱
شاید گودو retweeted
«دست چپ و راست شریک شدن، پلو خوردنا به دست راست افتاد، کون شستنا به دست چپ.»
این قند و نمک جعفر شهری رو که میخونم، یه سری از ضربالمثلها رو میبینم که واقعاً حق مطلب رو ادا میکنن.
شاید گودو retweeted
من شصت ضربه شلاق خوردم.از پشت گردن تا مچ پا.نوزده ساله بودم.روى يك ميز خوابانده شدم و زن پنجاه ضربه را با يك شلاق چرمى زد و چون فرياد نميزدم ده ضربه آخر را به دستور مردى كه بالاى سرم ايستاده بود و ميخواست مطمئن شود كه ضربه ها به اندازه كافى دردناك است با شلاق ديگرى كه سرش سگك
شاید گودو retweeted
۱/ میخوام به بهانهی این خبر یه کمی غر بزنم، (البته بعضی نوشتن که اینا بچهرو به سرپرستی گرفتن که با توجه به قوانین سخت فرزندخواندگی امکانپذیر نیست).
هدف از طرح جوانی جمعیت کاهش نسبت سرباریه.
یعنی نسبت افراد بازنشسته که برای جامعه هزینهبر هستن به جمعیت مولد که فعالیت 👇
شاید گودو retweeted
در The Intruder اثر Victor Marais-Milton، بدنهای کشیده و خطوط مورب نگاه را به سوی در میکشانند؛ انگار خانه در برابر شکستهشدن یک مرز ایستاده است. مزاحم دیده نمیشود، اما حضورش حس میشود؛ همین نادیدنیبودن، تهدید را پررنگتر میکند و آرامش فضای خصوصی را در هم میشکند.
شاید گودو retweeted
نصب اثری از آنری دو تولوز لوترک در موزه هنرهای معاصر تهران
دهم شهریور۱۳۷۲
عکس از کاوه کاظمی
شاید گودو retweeted
در شوروی جُکی داشتند که میگفت:
_چرا بازداشتت کردند؟
+چون تنبل بودم.
_منظورت چیه؟
+هیچی، برای دوستم یه جُک گفتم و اونم خندید. بعد با خودم گفتم فردا میرم وبه پلیس لوش میدم، بخوابم فعلا. ولی اونا صبح زود اومدن و بازداشتم کردن، دوستم زودتر رفته بود.
سرویس امنیتی حزب کمونیست چکا CHEKA (بعدها KGB) از بدو تاسیسش برای مخبران و جاسوسان از روشی استفاده میکرد که عموما جواب خود را پس میداد: «یارانهها و مزایایی در قالب پول و کالا بدون شک جاسوس یا خبرچین را به ما وصل خواهد کرد و او از ترس برملا شدن فعالیتهایش، تا ابد بردهی ما خواهد شد.» در شورویِ تحت حاکمیت حزب کمونیست آنقدر تعداد زیادی از افراد مشتاقانه جاسوسی یکدیگر را به نفع حکومت میکردند که کشور عملا در یک پارانویای جمعی گرفتار شده بود. آرایشگر جاسوسی مشتری را میکرد، معلم جاسوسی مدیر را، مسافر جاسوسی راننده را، زن جاسوسی شوهر را و کودکان جاسوسی هر دویشان را. درواقع انگیزه مهم نبود، انگیزه میتوانست هرچیزی باشد. ویتالی شنتالینسکی میگفت: «اصلا میشود خبرچینی و راپورتنویسی را در شوروی یک ژانر ادبی حساب کرد، آنقدر که این مخبران در کارشان نهایت استعداد و دقتشان را به خرج میدادند.» در چنین وضعیتی به قول نادیا ماندلشتایم هرچقدر که پای مردم بیشتری به جنایتهای رژیم کشیده میشد، تعداد افرادی که خواهان عمر هزارساله برای آن بودند هم افزوده میشد. فرد اساسا از شرایط ارتزاق میکرد، روش زندگیاش همین بود، خود را به این نوع از بردگی وفق داده بود.


































