Pinned Tweet
This is an account created in 2012. If you are looking for an old account to have, it could be yours! Just DM me.
خیلی روزها فکر میکنم دیگه کاری دراین جهان نذارم. کارهایی که قبلا میخواستم انجام بدم هم دارم اهمیتشون رو کامل از دست میدن... وجود داشتنم داره به شدت و سرعت اهمیتش رو برام از دست میده...
از علایم بالا رفتن سن اینکه با یه ویدیو هوش مصنوعی بغض کردم بعد پستی که برام فال ماه تولدم رو اورد کامل خوندم
من به چارچوبهایی در زندگی رسیدم که هیچکسعلاقهای به بودن در اونها نداره جز خودم... خیلی منطقیه و خیلی تنهایی توش داره...
ذره ذره همه چیز در دلت میمیره... آدما هم همینو میخوان. همه چی رو در خودت بکشی و بی هیچ توقعی فقط برای اونها باشی... همه از این همه مرگ درونت راضین فقط به زبون نمیارن
-میدونی چرا خیلیها به مراسم عروسی نیاز دارن؟
+برای پرنسس بودن؟
-نه به نظرم برای اینکه تو زندگی یه نقطه داشته باشن که بهش اتکا کنن که باهاش سرپا بمونن که با خودشون بگن یه کار سخت فراتر از توانش به خاطر من کرد!
میدونی چقدر طول میکشه یه ادم برات امن بشه؟
فقط یه کار اشتباه میتونه تمام اون آدمای امن رو ازت بگیره...
تنهاتر شدم...
The Mrs Curious retweeted
مرزی در روانمون وجود داره که وقتی شخصی ازش عبور میکنه تصویر اون شخص رو تغییر میده.
وقتی کسی میدونه در دوره دشوار زندگیت هستی و با این حال به یه نحوی بهت آسیب میزنه.
فقط رفتارش نیست که آزارت میده، فروپاشیه باوریه که بهش داشتی.
باوری که میگه: اون از رنجم آگاهه پس مراقبم خواهد بود.
امروز با یکی که دلتنگ ایران بود حرف میزدم که دلتنگیاش کم شه در حالی که خودم هر روز دارم قیمت بلیط چک میکنم



