تو این دو روز حدود ۶،۷ تا پیج کاری از دوستا و اشناهام دیدم و نمیدونم چه نظری راجع به اسن مسئله دارم.
حس میکنم همه بعد فارغالتحصیلیشون موفق و هدفمند شدن و پله های ترقی رو طی کردن اما من هنوز بعد یک و اندی سال در کالبد دانشجو موندم.
از این که احساس میکنم پیش آدما مزاحمم و تا یکم از خودم میگم بعدش اینطوریم که «خب بسه خودت چه خبر» متنفرممممممم.
متاسفانه اونقدر پر مشغله نيستم الان كه نتونم گريه كنم و اصلا نميدونم چمه، چه چيزی تغییر کرده که من اینطوری شدم.
پتانسیلی که مامانم در دادن اضطراب بهم داره واقعا بیرقیبه، هیچکس نمیتونه به این زیبایی و تمیزی کارو در بیاره:)






