«خونه» گفتن به این چهاردیواری هنوز برام سخته. میپرسی کجام؟ اسم ساختمون رو میگم، نه خونه؛ چون خونه دیوار و سقف نیست، گرهخوردن صداها و نفسهاست، عطر قهوهی صبح و ردِ زندگی روی وسایل.
یه روتین تکراری با جادوی جزئیات معمولی.
آدم در این سنوسال نباید سراغ کشوهای قدیمی برود، بعضی چیزها را که بیرون میکشی دیگر نمیدانی کجا باید دفنشان کنی.
اداره، اول صبح:
نگهبان اسپند دود کرده و بعدش عطر مشهد زده؛ انگار قراره با معجزهی دود و عطر، تعفن اوضاع رو قابل تحمل کنه!
اینروزها به نامهی ویتا سکویل وست به ویرجینیا وولف در ۲۱ ژانویهی ۱۹۲۶ فکر میکنم؛ آنجا که مینویسد:
«به چیزی تقلیل یافتهام که فقط ویرجینیا را میخواهد. به سادهترین، نومیدانهترین و انسانیترین شکل ممکن، دلم برایت تنگ شده است.»
صبا گوش میدهم؛ ابوالحسنخان.
گوشهی راکِ کشمیر در دستگاه ماهور.
صدای چکههای قهوه لابهلای زخمههای سهتار گم میشود و من آنسوی صداها به گیرههای گمشدهی گیسوان دخترکان دشت، پای درختان، فکر میکنم.
سرشاخهها را دیدهای؟
چطور تمام بهار
ذرهذره قد میکشند،
چنگ میزنند به هوا،
میپیچند دورِ نور
و میلیمتر به میلیمتر
خودشان را
تا تو میکشند.
سرشاخهها را دیدهای؟



