من فقط توو خونه ی خودم غریب نیستم حتی اون ور دیوار هم احساس غربت میکنم حتی خونه مامان بابام که تموم بچگیم اونجا بود هم غریبم
داشتم به این فکر میکردم چقد بچه بودم عاشق خوانندگی بودم و الان توو ۳۴ سالگی هنوز تنهایی میرم اتاق و برا خودم میخونم و فیلم میگیرم و اگه پسر بودم بازم همینقد دور بودم از رویاهام؟!
من از اثاث کشی و کارهای خونه فرار کردم اومدم شهرستان استراحت کنم الان دارم خونه ی دویست متری مامانمو تمیز میکنم تازه حیاط و باغچه هام هست
واای محرم سر کوچمون دسته عزاداری بود قیامت بود جا برا سوزن انداختن نبود، همسایه مون عروسش از شهرستان اومده بود گفت بیا ببینش همینکه رفتم بین جمعیت سلام دادم یهو آب دهنم پرید گلوم نفسم گرفت افتادم به سرفه چشمام اشک اومد
دیدم همه دسته رو ول کردن جمع شدن بالاسرم داد و بیداد میکنن









