۶ فروردین ۱۴۰۴، ۱۲ ظهر، چند دقیقه بعد از اینکه با جیغ مامانم بیدار شدم و فهمیدم خونه داییم اتیش سوزی شده فوت کرده (مامانبزرگمو داییم باهم زندگی میکردن ی مدت قبلشم داییم گفت مامانت اینجاس چرا نیومدی خونمون؟ گفتم دفعه بعد میام، دفعه بعد همون بهمن خاکسپاری مامانبزرگم بود بعد خودش)
رفتم مصاحبه دانشگاه، خانم چادری ازم پرسید سر نماز لباس خونی بشه چجوریاس؟ انتظار داشت مثل همه فقط بگم باطله، ولی واسش توضیح دادم لباس خونی باشه تحت چه شرایطی باطله و یا نیست، متعجب گفت تو اینا رو از کجا میدونی؟؟؟ دوس داشتی یاد گرفتی یا بهت گفتن همچین سوالی میشه اینجا؟؟ =)))
خدایا بشه، توروخدا تا تهش بشه، اقا یبارم ما، بخدا بشه میفهمم معجزه وجود داره🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️🕯️فردا اولین قدمو براش برمیدارم
۱۴۰۵/۰۷/۲۲
امروز اولین حقوق زندگیمو تو ۱۸ سالگی گرفتم و درحال برگشت از سرکار به خونه ی کیلو شیرینی تر خریدم و در ادامه روز هم واسه مامانو باباعو داداشمم کادو خریدم.






