ببخشید که پیامتو سین نزدم آخه یهو افتادم تو چالهی اینکه من کی هستم، برای چی زنده هستم، مشکل من هستم یا بقیه، من کجام، با زندگیم دارم چیکار میکنم و آیا چیزی درست میشه یا نه.
امروز تو لوازم تحریر خواهرمو دیدم هی داشت اینو نگاه میکرد. بعدش که چیزایی که میخواست بخره رو ازش گرفتم گفتم برو تو ماشین الان میام من حساب میکنم. برگشتیم خونه اینو تو پلاستیک دید یه جوری خوشحال شد انگار دنیارو بهش دادن:)))))))