ایران واقعا جالب شده؛ تو جاهای عمومی بوی عطرهای چند صد دلاری میآد :))))
صنعت عطرسازی رو تقریبا نمودیم. همه تو خونهشون دارن دکانت درست میکنن.
تب خواهرزادهم رو گرفتم و روی ۳۹.۵ بود.
احساس میکنم همونجا از استرس مردم. اینقدر سر همه داد زدم که خود بچه ترسید.
چی میشه که آدما تصمیم میگیرن بچهدار بشن؟ یه تیکه از قلبت رو باید دربیاری و توی این دنیای بیرحم رهاش کنی…
کاش کامیونیتی که باهاشون کار میکنم، ادبیات توییتر رو میفهمیدن.یه وقتایی واقعا نیاز دارم تو جلسه میکروفونم رو باز کنم و بگم: ببخشید من براتون پلو درست نکردم.
یه روز صبح، وقتی داشتم میرفتم سرکار، حاجی جلومو گرفت و گفت این چه قیافهایه؟ چرا اخم کردی؟ مردم گناه کردن سر صبح تو رو این شکلی ببینن؟
اونقدری که از پدرم، اخلاق کاری و مدیریت یاد گرفتم، از هیچکس یاد نگرفتم.
اینقدر صبح زود میرم و شب دیر میآم که بعضی از همسایههام اصلا منو نمیشناسن. امروز آقاهه جلوی در آسانسور وایساده بود و داشت منو نگاه میکرد و نمیاومد داخل. دکمهی طبقهش رو زدم و گفتم به خدا جا هست؛ بیا تو.





