تو تمام جان من را میخواستی و من جز اندکی لبخند چیزی برایت نداشتم. کمی اشک و بیشتری آه. تمام جانم برای تو میشد اگر میدانستی که جان، نه برای من بلکه برای شاخههای سبز بود. نه برای من بلکه برای ماهیهای سرخ و کوچک رودخانه. نه برای من که برای تو بود؛ اگر میماندی.
در دهمین روز از آبان ماه بعد از سالها خشکسالی بالاخره بارون اومد و اون روز تمام مردم به ستایش آناهیتا جشن برپا کردن و شد آبانگان.
الان یهو یادم افتاد اون سری اومدم از صندلیش بگیرم بکشمش سمت خودم ولی سر معادلات وزنی درست در نیومد و صندلی خودم تکون خورد رفت کنار اون:))))))





















