میخواستم تا چهارتا صفر بیدار بمونم که آرزو کنم و امسالی که گذشت رو برای خودم مرور کنم، اما کاش خوابیده بودم چون الان دیگه اشکام بند نمیاد !
دیگه مامانبزرگمو ندارم، غم دیماه هنوز رو قلبم سنگینی میکنه و دلم برای برادرم خیلی تنگ شده یکسال و نیمه ندیدمش..
دیشب تولدمو فقط با دوستهای خیلی صمیمیم سلبریت کردم و واقعا بهترین تولد زندگیم شد🫠💕
راستش بیشتر از اینکه تولدم بود، از این خوشحال بودم که تونستم تو زندگیم برای خودم دوستیهای خیلی اصیل و عمیقی بسازم و دیدن این آدمها کنارم تو یکی از روزهای مهم زندگیم، واقعا لذتبخش بود برام.
بیشترین و تنها سختیای که میتونم تو این زندگی تحمل کنم همینه که گلهای نازمو با موتور تا خونه سالم برسونم و بعد هم بچینمشون🧚🏼♀️💕
واپسین روزهای ۲۵ سالگیه و فهمیدم که اصالتِ رفتار و شخصیت آدمها از همهچیز برام مهمتره !
و مثل هرسال، خوشحالم که زندگی کردم و تا جایی که میشده همیشه لذت بردم از جوونیم🥂
درنهایت درود بر ۲۵ سالگی که یار خوب بهم هدیه داد🧚🏼♀️💛🔗
کت شلواری که بابام پونزده/ بیستسال پیش برای مامانم هدیه اورده بود رو امروز من تن کردم و غشششش کردم برای سلیقه بابام و مامان نازنازیم :)))))
الان پاشدم اومدم نمایشگاه و غرفه رو تحویل گرفتم و اقایی که شرکت غرفهسازی دارن، بهم گفت: خانوممهندس ما میخوایم شمارو بقاپیم ببریم تو شرکت خودمون انقدر طراح و ناظر خوبی هستی:)))))
مبارزان زیرپتویی، همه رو کنسل میکنن!
حالا سوال اصلی اینه که خودتون دقیقا چه قدمی برداشتید برای هرکدوم از اتفاقها و جریانهایی که تو این چندسال در ایران اتفاق افتاد؟!
آه از این غروب جمعه و دلتنگی زیادم برای داداشم..
مخصوصا که همین الان از جمع دوستانمون برگشتم و جای خالیش، قلبمو مچاله کرد..
به پسرهی ماشین بغلی یه بوق زدم بره اونور بتونم رد شم، برگشت گفت کجا میخوای بری با این قیافه زشتت :)))))))))))
بچهها من دو روزه ساعت ۵:۳۰ صبح دارم بیدار میشم و میرم جیم، الان دیگه وقتشه که پیجمو پابلیک کنم و advice بدم به مردم؟ 😔💅🏼🧚🏼♀️
























