تو یه شب
تمام آزادیم
همون یه تیکه حال خوش دروغین
خونم
اعتمادی که نزدیکام بهم داشتن
همرو از دست دادم..
این فکر که قراره از همه چیم دور شم و معلوم نیست چی میشه داره روانیم میکنه...
من الان فقط دلم میخواد بمیرم
فقط همین
از طرفی واقعا نمیتونم خودکشی کنم
حس اینکه مامانم چقد ازم ناامید شده داره روانیم میکنه
دوست دارم برم پیشش بپرسم هنوز دوسم داری
من و هیشکی بجز مامانم دوست نداشت
دارم دیوونه میشم
کاش بمیرم دیگه اذیت نشه
کاش بمیرم بخاطر من خجالت نکشه عصبی نشه
باشه ولی من همون دختریبودم که بخاطر
سادگیش
ریزه پیزه بودنش
پرحرف بودن
شکمو بودن(لاغرمااا ولی دربرابر غذا مخصوصا پیتزا ضعف خاصی دارم🦦)
اینکه هرچی تو ذهنش بود سریع میگفت
آرایش زیاد نکردن یا کلا آرایش نکردن و ساده پوشیدن
ترک شدم:)
راستیی
نگفته بودم بالاخره دارم تدریس میکنم؟؟
قبلا درباره اینکه بزور دارم میرم سرکاز گفته بودم
و حالا تونستم کلاس بگیرم
یه حس خیلی خوبیهههه
کوفتشون بشه
خانواده عروس که باشی چشمات میکنه بیرون ولی باید دوساعت تزیین کنن برا اونا😒😒😒
This Post is from an account that no longer exists. Learn more
















