گتسبی بزرگِ فیتزجرالد رو
تا پاسی از شب بیدار موندم و امروز تمومش کردم
گتسبی مردیه که از هیچ، ثروتی افسانهای میسازه؛
نه برای زندگی، برای برگردوندن گذشته
و عشق قدیمیش
خیلی از ما هم بهجای زندگی،
منتظر برگشتن گذشتهایم
بعضی رویاها وقتی بهاشون تمام زندگیته،
دیگه رویا نیستن؛ تلهان
شش سال پیش، وقتی با دوستم
مشغول تعمیر مسجد یکی از روستاها بودیم،
همونجا عهد بستیم که اگه ازدواج کردیم
هر کدوممون یه دختر از مؤسسهٔ شکوفههای اردبیل
به فرزندی قبول کنیم
امروز فهمیدم ابراهیم به عهدش وفا کرده
و یه فرشتهٔ چهارماهه رو به فرزندی گرفته
و من چقدر منتظر فرشتهی خودمم😃





