أم إميلي (@manbito1990) header
أم إميلي (@manbito1990) profile picture
Deutschland
Joined August 2024
Photo by أم إميلي (@manbito1990)Photo by أم إميلي (@manbito1990)Photo by أم إميلي (@manbito1990)Photo by أم إميلي (@manbito1990)Photo by أم إميلي (@manbito1990)Photo by أم إميلي (@manbito1990)Photo by أم إميلي (@manbito1990)Photo by أم إميلي (@manbito1990)Photo by أم إميلي (@manbito1990)Photo by أم إميلي (@manbito1990)
بعد از هر بار گردگیری غرق نا هماهنگیشون میشم ولی چه کنم که یادگار و سلیقه ی مامان بزرگ هست و هر کدوم از بند رنگیا با سرویس نقره یا طلاهاش ست بوده. و همه جز سیتیزن ها از پایه نیاز به سرویس دارن؛ کاش وقت کنم. تکان دهنده ( کوک کننده ی اتومات ) هم سال هاست توی لیست خریده. #بیسلیقه
2
8
397
أم إميلي retweeted
بچه های المان، من ۸۰ ساعت ماهانه برای ۴ ماه کار کردم، الان رییسم یه فرم فرستاده به اسم rentenbefreiung. میگه پرش کن. پر کنم یا نه؟
2
4
1
5
1,156
حالا که بلاخره تصمیم و وقت به خریدن این عروسک شد نمیتونم تصمیم بگیرم. تا الان قفلی بودم روی مشکیش. الان به حلقه هام فکر میکنم این صفحه با هر دو بهتر ست میشه . اما مشکی چیز دیگریست. ندانم... همینو برم یا وایسم چوب خط Cartier پر بشه:((( چون دو برابر این میشه. ولی خب اونم برند ساعت ساز نیست جواهره و نسبت بهش مقاومت دارم. فااااااک مغزم جویده شد. کسی میتونه منو به یکی از اینا قانع کنه یه طوری که بگم همین تامام!
2
3
1,682
دکتر گفت دخترکم zierlich هست یعنی ظریف و کوشولو🥹 صبح پاشدم براش یه دختری دارم میخونم و نازش میکنم اون هم هی تکون میخوره. فکر کنم قری و قرتیه نفس مادر🥲فیلم گرفتم و شکمم رو واسه کل خونواده فرستادم😂 امیلی بیاد بیرون دیگه هیچکی قربون صدقه ی شکم من نمیره🥺🫢
1
16
249
کار حیاط دارم. گلدونای زمستونی رو هنوز توی خاک و گلدون های پشت پنجره نذاشتم و تمام برگ ها ریخته. از وقتی استخر جمع شده هنوز پنل ها کف حیاط پهنه. میز و صندلی ها و تاب هم باید جمع بشن که زیر برف و بارون ترک نخورن. پنجره ی اتاق ها پر از لکه س و تا وقتی تمیز نشه نمیتونم فیلم اتاق امیلی رو هم براتون بذارممممم😍🥹 و اینا همه مستلزم اینه که من فاکینگ شتم رو گت تو گدر کنم و پاشم☹️
8
216
«مووآن کردم اما قلبم ترمیم نشده واسه همین گاهی ازش مینویسم» بعد از دو سال رابطه و شکه شدن و آسیب بدنی بسیار بالا، به لطف همکارهام یک روزه خونه ی جدید مبله بهم داده شد( موقتا برای شش ماه) و وقت بستری توی بخش اعصاب و روان. تا روزی که نوبتم بشه حدود شش هفته زمان بود و بخاطر حال روحی فجیعم دکتر برام لورازپام و پرومتازین نوشت. عجیب ترین و ناباورانه ترین ترین و دردناک ترین شب و روزهای به هم گره خورده ی زندگیم رو تجربه کردم. قرص هارو با دوز بالا مصرف میکردم اما بی قراری نمیذاشت توی خونه بمونم؛ مثل روح سرگردون با هدفونم به حال نیمه خواب توی خیابون ها روی قرص هام الکل میخوردم و گاها چیزی دود میکردم و زجه میزدم، غش غش میخندیدم ، گاها میرقصیدم و حتی سه بار تصادف داشتم، اینطور که وسط خیابون یهو بدنم توقف میکرد با اینکه مغزم دستور رفتن میداد . نمیتونستم باور کنم یک نفر اینقدر بی انصافانه همه چیزم رو از من بگیره، رابطه، اعتماد، خونه ام، آرامشم و سلامت جسم و روحم و خودش رو.. که دو سال همه چیز دروغ بوده و اینطور با من بازی شده. اما نتونستم با تمام این ها خالی و آروم بشم. تا نوبتم شد و بستری شدم. هر روز تمام وقتم رو پر میکردم با انواع کلاس هایی که برگزار میشد. تمام خودم رو برای خودم گذاشتم تا از ذره ذره ی اون امکانات در اختیارم استفاده کنم و به قول خواهرم ققنوسم از اونجا بیرون بیاد؛ تا حدودی هم موفق شدم و از نتیجه راضی ام. کلاس موسیقی درمانی: هفته ای دو روز دردهامون رو آوا میکردیم و سوز صدا ول میشد و دردهای هم رو به شکل آواهای موسیقی بی قضاوت میشنیدیم. آخر کلاس اما آپشنی بود برای کسایی که نیازش دارن؛ جیغ زدن! معمولا دو سه نفر می موندن . دایره ای تشکیل میشد و مرکز این دایره مربی ما با طبلش می ایستاد. با هر ضربه ما باید با دهن بسته غرش میکردیم و با تمام قدرت پا میکوبیدیم . پنج بار تکرار میشد و بعد از ضربه ی آخر اجازه داشتی جیغ بزنی داد بزنی تمام خودت رو به هر شکلی که میخوای با حرص خالی کنی. و این چرخه سه بار تکرار میشد. بعد از سه بار هیچ حرفی نباید رد و بدل میشد، نباید به هم نگاه میکردیم. هر کس کنجی مینشست روی زمین و از ته دل یا به فریادهاش ادامه میداد یا زار زار گریه میکرد. هر کس حس میکرد تموم شده، آروم اونجارو بی مزاحمت برای بقیه ترک میکرد. و عجب تجربه ای بود برای من در غربتی که ده سال گله میکردم چرا هنوز حتی یه ماشین ندارم که بزنم دل جاده که بتونم بی پروا جیغ بزنم و خالی بشم و کسی صدام رو نشنوه..،
غم هایی که حتی گریه هم از پسشون بر نمیاد:
5
23
1,593
من نمیفهمم این طبیعیه که مادر من میگه رفتی بیمارستان بهم زنگ نزنی ! سکته میکنم تا زایمان کنی.. هر وقت اومد بهم خبر بدید. مغزم بین اینکه تو یه لحظه دلم شکست و منطق اینکه خب براش واقعا استرس و ترس داره که پیشم نیست، مونده . ولی من برنامه ریخته بودم که وقتی دردا میاد تلفنی آرومم کنه و حس میکنم بخش بزرگی از پشتیبانیم رو از دست دادم. از یه طرف میگم عیب نداره؛ اینجوری افتخاراتت و استقلالت یه لول میره بالا. حال کن با خودت از روز کلاس اولت خودت تنها رفتی و تا زایمانت هم هنوز تنهایی و همیشه هم از پسش بر اومدی. جدا از چسناله.. دکتر گفت سرش طوری توی لگنه که بعید میدونه فشارش بذاره چهار هفته ی دیگه بهمون وقت بده. گفت از حدود دو هفته ی دیگه منتظر دخترک باشیم که ساک به دست با ۲/۷۰۰ وزن منتظر خروجه🥲 دست هاشم که همیشه روی صورتشه دختره ی آنتی پاپاراتزی:)) بازم عکسش نصیبم نشد..
1
13
683
وووش ووووووش میریم واسه وقت بیمارستان و رزرو اتاق و زایمان در آب🥹 واااای پشم هایمممم داره رسما میاد بغلمون خدایااااا من غش غش غششششش🥲 بزغاله ی توشولوی مامان☺️
4
13
309
امروز تصمیم گرفتم حالا که اینقدر دوتامون آبگرم رفتن رو دوست داریم، چون استخر توی حیاط رو هم تا سال بعد جمع کردیم ، یه جکوزی بگیریم واسه توی باغ و زمستونا آتیش روشن کنیم و امیلی که میخوابه بریم چیل کنیم. پیشنهاد دادم و استقبال شد. حالا نگاه میکنیم میبینم قضیه اونقدرها هم گوگولی نیس☹️ هر ساعت آب بین ۱.۵ تا دو درجه گرم میشه و این یعنی ده ساعت زمان برای به چهل درجه رسیدن:/ من تصورم این بود که مثلا ماکسیمم یه ساعت قبلش روشن کنی گرم شه و تامام. ولی اینکه بعد باز یخ بشه و فرداش از نو رو نمیتونم با وجود هزینه ی برق درک کنم. خیلی ذوق کرده بودم ولی نا امید شدم :(
3
353
اگه توی مانهایم از کنار ماشینی رد شدید دو تا پای چاقالو و ورم کرده روی داشبورد دیدید و صندلی خوابیده و یه خانوم که با دهان باز و چشمای بسته روی صندلی افتاده نترسید، اون منم زنده ام؛ فقط از شش صبح با یار زدم بیرون و تا ساعت یک توی ماشین دم کارخونه شون میخوابم و وقت میگذرونم، از ترس اینکه توی خونه تنها که هستم نزایم🤰🏻🫢 و این روتین یک هفته ی اخیرمه. مخالف زیاد داره، اما من کار خودم رو میکنم ...
1
9
180
دیشب خواب دیدم که کیسه ی آب پاره شد، باید میرفتم بیمارستان. ماتیاس خونه ی دوست دخترش بود و سیگاری هم بود تازه:( زنگ زدم بیمارستانی که رزرو کردم گفتن چون همراه نداری راهت نمیدیم و باید بری بیمارستان کایزر(( محل کارم که از بخش زنانش نفرت دارم)) خلاصه که شب بدی بود و بدتر از اون از این خواب ها بود که پا میشی حسش باهات میاد . وارد نه شدم، ماه آخر. نمیدونم حس مشترک تمام مادراس این حرکات نینی توی شکم رو دنبال کردن یا من زیادی اغراق میکنم. اینطوری ام که شب ها توی خواب حالت خوداگاهم یهو بهم میگه امیلی تکون نخورده یه مدته. آروم توی ذهنم میگم دخترم یه تکون بخور مامان ببینه نخواد بیدار بشه. گاها هم میخوره😍 ولی اگه نخوره پا میشم و بیدار میمونم تا تکون بعدیش. بعد باید خودم رو که حسابی هشیار شدم به زور بخوابونم و یک ساعت بعد دوباره تکرار؛ اینه که بی خوابی داره میکشه. از اون طرف اشتهام به شدت کم شده و همه میگن ماه آخر وزن گیریه و باید پونصد کالری اضافه بخوری واسه نینی. اما من مجاز روزانه ی خودمم نمیتونم بخورم. حالت اضطراب شدید و تپش قلب و نفس تنگی که با هر حرکت کوچیک تجربه میکنم. آخرین مورد هم قرص های مکمله که بخاطر گلاب به روتون گاها قطع میکنم تا مشکل برطرف بشه. اینا همه بهم حس عذاب وجدان میده که مامان خوبی نباشم و بهش آسیب بزنم. ندانم..،☹️
2
9
521
به عنوان کسی که نقاشی میکرده یه روزی عاشق جزئیات و تک تک تار های موهای خر های نقاشی شده ام😍😍 فالو شه instagram.com/paw_paintart?p… #هاپو #ریتوییت شما لطف شماست
3
14
346
-سرده خودت رو بپوشون با پتو. -چه اهمیتی داره وقتی تو تا ده دیقه دیگه خر و پف کنان خودت رو باهاش جلد میکنی😏
5
144
تولد مادرم یادم نبود، خودش تماس گرفت و توی بدترین حالتم منو دید و نگران شد. گفت تولدمه و تعجب کردم زنگ نزنی:( فکر کنم هورمونی خیلی فروپاشیده و نابودم. کلی گریه کردم. فشار متاسفانه زیاده و حس همدردی و دلسوزی برای خودم و نینی چیزیه که ازش متنفرم ولی متاسفانه بخاطر تمام اتفاقات دو هفته ی اخیر دارمش. اینکه حق من این نبود🥺 کاش فردا بهتر باشم؛ بخاطر امیلی😔
1
8
209
قشنگ ترین چیزی که توی زندگیم دیدم. چشمام لذت برد و غش و ضعف کرد. از موزیک تا اجرا تا سالن.به و به و به... خوشحالم که آخرین مجردیمون این بود☺️
1
13
154
من اگه کسخل نیستم پس کی کسخله. از جمعه قفلی زدم که من هوای تاریک تنها خونه نمیمونم؛ از دوشنبه باهات میام سرکار. (کارش شهر دیگه و یک ساعت حدداقل تا خونه راهه) پنج صبح پاشدم گیج خواب نشستم تو ماشین گفتم خب میرم ازین مجموعه های چیل طور تا عصر که تموم بشه، یا کافه گردی و خرید. الان نه حال دارم از ماشین پیاده شم نه جون. پاهام ورم کرده کفشم تنگ جیش دارم گرسنمه بی اعصابم خوابم میاد و فکر میکنم مگه تاریکی چه عیبی داشت؛ تهش یه سردوگوش میومد منو میخورد راحت میشدم☹️
1
9
459
خانواده ی خرس های به ارث رسیده از مادربزرگ به امیلی . این باکس هارو گرفتیم و رنگ سرویسش کردیم و جزئیات اتاق هم بلاخره تموم شد. حوله ی دخترک و فرش اتاقش رو سفارش بدم تمومم. میگه بگیر بد بود یکی دیگه . میگم میدونی سر تک تک جزئیات شب ها تا صبح سرچ کردم تا چیزی که میخوام رو پیدا کردم ، مثلا نظرت راجع به این ورساچه که سیصد یورو قیمتشه چیه؟ میخنده میگه کمترین کاریه که برای دخترمون میتونیم انجام بدیم:))) میگم خب اگه دختر من نپوشه کی بپوشه:( میخندیم و به سرچ توی آمازون ادامه میدم و دو تا هشت یورویی رو مارک میکنم ☹️😀
3
11
448
شغل اولم توی یه گلخونه و گلفروشی بود که رییسم صاحب خونه ام هم شد(بعد از چند هفته ی اول).اینا به من خیلی لطف داشتن؛ بخاطر زبانم که B2در حد A2طور بود گیج زیاد میزدم بخصوص که خیلی هم لهجه داشتن، مثلا دو هفته طول کشید تا روم شد بپرسم dido چیه؟ که فهمیدم همون die daهستش با لهجه ی فلتزیش(pfälzisch) این میشه:))) خلاصه که وول میخوردم و حکم دختر کوچیکه ی خونواده رو داشتم. همش کادو و تخفیف های خفن. تا اینکه برای من یه جعبه آوردن گفتن اینم Adventskalender شما. منم اون زمان کله گرم کن بودم🫠 بعد از کار یه کام دو کام کره کردم و نشستم همه ی شکلات هارو خوردم. فرداش گفتن باز کردی؟ اولی رو خوردی؟ گفتم اینقدر مزه داد همش رو خوردم😂😂 کلی خندیدن و یه بسته ی دیگه با توضیحات لازم کادو گرفتم 🥹 پ.ن از kI: از ۱ دسامبر تا ۲۴ دسامبر، هر روز یک پنجره یا جعبهٔ کوچیک رو باز می‌کنی. داخل هر کدوم ممکنه شکلات، اسباب‌بازی، لوازم آرایشی، عطر یا هدیه‌های کوچیک باشه. روز ۲۴ دسامبر، شب کریسمسه و آخرین هدیه رو باز می‌کنی.
Replying to @winstoncom73946
سال اول مهاجرتم،کریسمس محل کارمون از این بیسکویت های شانسی گذاشته بودن که داخلش یه کاغذ بود،که اسم هدایا رو نوشته بودن هر کی یه بیسکویت برداشت،کاغذ رو باز کرد و میرفت کادوشون بر میداشت منه خنگ بیسکویت رو با کاغذ خوردم بهم گفتن آخرین هدیه مال تو میشه بلیط ۲ نفره کشتی تا نروژ 👇🏻
4
46
7,553