Pinned Tweet
شما همین الان تو اکانت من سطلی رو سرچ کنید ببینید چقدر ریدم به پهلویگراها در این سالها. ولی خب مشخصا پاهام رو زمین واقعیته، الان متوجه شدم تنها گزینه «ممکن» برای عبور از آخوند این جریان و تفکره. برای همین بدون خجالت از جریان حرف میزنم الان و انتخابش میکنم.
به یه تریپ اسید نیازمندم. که از درهای تاریک رد بشم و در غارهای تاریک خودم رو بخورم. و بعد سبک دربیام، و تا یه ماه خوابهای فانتزی ببینم. گاد بلس یو دکتر هافمن.
این که کسایی که گل میکشن رو یه کاسه میکنید به لحاظ اخلاقی و رفتاری خیلی اعصابم رو خرد میکنه. اون کسی که میبینید گل میکشه و بیخیاله، یا بیشعوره، یا کثیفه، یا هر گوهی اجتماعی و رفتاریای، در اصل تو شخصیتشه این موضوع. حالا تو بهش پیاز بده بکشه، همینه. بفهمید.
امروز همکارم اومده بود پیشم غرغر که بابا اینا کسشر میدن ai سندسازی میکنن و اصلا حرفه ای بلد نیستن کار کنن و مثل تو نیستن مثلا.. بعد دیگه هیچی قند تو دلم آب شد :)))
راستش الان داشتم به افق نگاه میکردم و به این فکر میکردم هعییی حالا حالاها باید به این زندگی کون بدم.
لحظاتی هست که سراسر شک و ابهام و ترس میشم. بعد رها میکنم. بعد برمیگردن. و این لوپ تکرار میشه. و من تنها کاری که از دستم برمیاد ادامهی تلاشه.
As a child I dreamed of being a YouTuber. My last job: farmer with more land.
I was born a boy into one of the poorest families in Buenos Aires, Argentina.
I never gave up reading.
I retired, and died of complications of diabetes at 78.
The 4 others born in the same second lived
یه قصه قشنگ برای این که یاد بگیرید «بلد نبودن کار با ai» چه شکلیه.
بعد یکی دو روز کم خوابی و خستگی، انرژیم برگشت. ولی مغزم انگار خسته است هنوز. و این وسط مدیر مستقیمم اولتیماتوم داد، اچ آر برام جلسه گذاشت. و بعد دو سال مدیرعامل مستقیم دنبال من گشته که بهم تسک اساین کنه وقتی نبودم و بد شده.
ترسیدم؟ نه بابا من الان اینم:
هوای خنک یواش، نور خورشید که داره از لایه پردهها میتابه تو، همکارم که فالش و دلخسته داره آواز شعر سیمین بهبانی میخونه، کسی از کنارم میدوئه، اسید معده کف معده میجوشه. به ابعاد مینیاتوری خودم و اطرافم فکر میکنم و این بیاهمیت بودن احساساتم، بهم حس رستگاری میده.




