مغموم retweeted
احساس طرفدارِ تیمی که با چند گل از حریف عقب است اما دلخوش کرده به دو سه دقیقه وقتِ اضافه. آنجا که اگرچه باخت را قبول کرده اما هنوز، قطعِ امید نکرده. امیدی واهی و کشنده. اما امیدِ واهی هنوز -هم- امید است دوست من! چرا که میدانی تا سوت پایان را نزدهاند هنوز -قطعا- نباختهای...
از سر کار برگشتم، هوا هنوز روشن بود. یه کم روی تخت دراز کشیدم، خوابم برد. بیدار شدم، هوا تاریک شده بود. یه حال کثافتی؛ فکر کردم صبح شده و خواب موندم، درست مثل دوران مدرسه. انگار از ماتریکس خارج شدهام.
کمک.
رومبهدیوار باس ببخشین! از سادات عذرخواهی میکنم. جسارتاً واسه "سیثانیه" این همه کینک و دیزایر یهکمی زیاد نیست عزیزان؟! وقت میشه اصلا؟
مغموم retweeted
١. به تو فکر میکنم.
تویی که کشته شدی و حتی نامت را نمیدانم. تویی که فیلم و عکسی از لحظهی جانباختن و خاکسپاریات ثبت نشده و نمیدانم کجا و زیر کدام سنگ آرمیدهای. تو که همهجا همراه منی. هر صبح با صدای تو بیدار میشوم، همراه تو در خیابان قدم میزنم.
این تعلیق و بیآیندگیِ کشدار از خودِ جنگ هم ویرانگرتر است. زندگی را ذرهذره از آدم میگیرد این بلاتکلیفی، مرگ تدریجیست. نه امروز میشود زندگی کرد و نه میتوانی به فردا امید ببندی. اگر هم بگویی این بنبست باید به هر قیمتی شکسته شود، مشتی بیوطن، انگِ وطنفروشی بر تو خواهند زد.




















