کوشا و دوستاش عشق کردن؛ اما من به چند چیز حسودیم شد: اونایی ک یه پیت آتیش داشتن تو حیاطشون نشسته بودن کنارش، اونایی که هنوز معده عرقخوری دارن و اونایی که کنار پیت آنیش داشتن عرق میخوردن.
امروز باید لالو و درز مرز در پنجرهها رو میگرفتم و بعد شیر گاز رو باز میذاشتم و به یک خواب عمیق فرو میرفتم بعد خواب فرفرهها رنگی و پشمک صورتی میدیدم. تا ابد.