بدو بدو و با اینکه از خستگی نمیتونستم رو پاهام بند بشم رفتم و براش کیک تولد گرفتم. چند روز بعد دعوامون شد، گفت میدونی چی آرزو کردم؟ آرزو کردم سال بعد زنده نباشم و لازم نباشه تورو تحمل کنم.
شما خودتون رو سرزنش میکنید چون وقتی شرایط بهتر بود سرمایهگذاری نگردید، من خودم رو سرزنش میکنم که چرا لباس و کفش بیشتر نخریدم. ما واقعا تو یه طبقه نیستیم.
بیشتر از یه ربع تو اکسپلور باشی،برمیگردی زمستون، جوونای مردم دوباره تیر میخورن، مامان باباهاشون زجه میزنن، خودت رو میذاری جای خواهر تک تکشون، گریه میکنی، بدبختیهای خودت چقدر کوچیکن، تف تو زندگی.
بچه که بودم یه تبلیغ یخچال هیمالیا از تلویزیون نشون میدادن که یخچال پر بود از خوراکیهای زندگی، کیک و شیرینی، فکر کردم بزرگ میشم و یخچال خونهی خودم رو دقیقا همینجوری و همیشه پر از خوراکی نگه میدارم. امروز که داشتم یه یخچال خالی نگاه میکردم یادم افتاد.
جنگ قبلی رو تونستم تحمل کنم چون سرکار میرفتم و کم وقت داشتم فکر کنم، اگه دوباره میخواد جنگ بشه آرزو میکنم خرس بشم و به خواب زمستونه برم یا میتونه موشک اول بخوره تو سر من.
تا صبح از استرس نخوابیدم، نرفتم دانشگاه که بشینم و درسهایی که عقب افتادم رو بخونم، تا عصر خوابیدم و فردا نمیرم دانشگاه که درسهایی که عقب افتادم رو بخونم.
نمیدونم شاید بقیهی آدما تو خستگی هم به کارشون ادامه میدن، تو مترو هم درس میخونن، تحقیر رو تحمل میکنن و کار میکنن. من همش منتظرم خستگیم تموم شده، روز بهتری برسه و بتونم شروع کنم.