قبلنا میرفتن سرکار پول جمع میکردن بیزینس خودشون رو راه می انداختن
الان تنها چیزی که میتونم جمع کنم روان فروپاشیدمه
از ساعت اولی که سرکارم ذهنم درگیر ساعت آخره
درگیره همه ی رویاهام که بخاطر چندرغاز داره نابود میشه
درگیر کارفرمای پدرسگه برژوآ پرست که کارمندش حمالشه
درگیر ارباب رجوع احمق بدرد نخوری که ارث پدرشو طلب داره
درگیر بیمه تخمیه دزده ایران اسلامی
عن تو زندگی کارمندی
مِیکا retweeted
هیچ مردی درسشو ول نمیکنه که ازدواج کنه.
هیچ مردی بهخاطر یه زن از رفیقاش جدا نمیشه.
هیچ مردی تو ازدواج آرزوهاشو قربانی نمیکنه.
ولی وقتی یه زن این کارو میکنه، ما عادی میدونیمش.
همهی کاستومهای هالویینتو دیدیم
هیچکدوم به ترسناکیه (پسری که با بیپولیش و اخلاق تخمی تر از خودش ساختی وقتی به جایی رسید،بهت خیانت کرد) نبود
خیلی دلم میخواد از خودم عکس توییت کنم
ولی استرس دارم سرش
بیکاز چت ناشناسم یکی درمیون عکس پا میخوان
اون داستانی ک گفتم فضای توییتر چقدر ناناسیه داره برام کم کم دارک وب میشه
هیچوقت فکر نمیکردم مجبور باشم یه ترنج کت احمقانه رو با اسنپ پی تو ۴ قسط بخرم
نمیدونم دقیقا باید به کی فحاشی کنم
یه روز بهم خیانت شد و ازهمون روز،از یسری چیزا ترسیدم
از«سرم شلوغه»
از فالوورای جدید
از تغییر رفتارها
از برنامههای دقیقهنودی
از«اون فقط یه دوسته معمولیه»
از گوشیایی که برعکس گذاشته میشن
از پیامای پاکشده
از«داری زیادی شلوغش میکنی»
ازاینکه مجبور باشم خودم حدس بزنم پشت پرده چ خبره
باور کردن آدمی که بخاطر کاراش بهت میگه معذرت میخوام واقعا سخته
همه آدما وقتی رنجت میدن کاملا در جریانش هستن =)
گردن سرپرستم امروز کبود بود
من هیچوقت فکر نمیکردم بالای ۴۰ سال دیگه انگیزه این داستانا رو داشته باشه جدی =)



