واسه اینکه باورتون بشه این آقا جذابه، باید تو سریال پیت دیده باشیدش. جذابیت فقط به چهره و تیپ نیست که. حرکات و رفتار و پاسچر و تن صدا و میمیک صورت و هزار تا چیز دیگه هم هست. وقتی پیت رو میدیدم از چینی که دور چشم این بابا میافتاد خوشم میاومد. حالا هی برید بوتاکس و فیلر بزنید.
امروز بهخاطر یه موضوعی اعصابم خرد بود. رفتم محلهی موردعلاقهم، یوسفآباد، حدود ده کیلومتر تو کوچهها راه رفتم، آدمها و خونهها رو تماشا کردم، موزیک گوش دادم، به دوستی سر زدم، با هم گپ زدیم و بعد، آرام و خشنود و خسته برگشتم خونه.
من گلستان رو تو نوجوانی با خوندن اسرار گنج درهی جنی شناختم که بابام چاپ اولش رو داشت. بعد داستانکوتاههاش رو خوندم و بعدتر در مورد خانوادهش و حاشیههای زندگیش فهمیدم. الان برعکسه؛ بعضیها واقعاً از روی مصاحبه با نوهی کمتر شناختهشدهش دارن میرسن به ابراهیم گلستان!
یه جستار از لیدیا دیویس پیدا کردم در مورد «هنر مشاهده» که تو هارپرز منتشر شده. فرستادم واسه دوستی که ترجمهش کنه و تو منگنه منتشرش کنیم. این لیدیا دیویس یه سه سالی با پل آستر زندگی کرده، مترجم جستوجوی پروست به انگلیسیه و منبوکر گرفته.
شمارهی ششم جریدهی منگنه منتشر شد. من واسه این شماره داستانی از آندرهآ باجانی رو ترجمه کردم که ژوئن امسال تو نیویورکر منتشر شده؛ داستانی دربارهی بازسازی گذشته از روی تکههای پراکندهی زندگی.
فایل مجله رو میتونین از لینک زیر رایگان دانلود کنین.
t.me/Manganeh_mag/38
هر روز حداقل یه داستانکوتاه میخونم.
سهم امروزم داستان «مردن از سرما»ی ریچارد فورد از مجموعهداستان آتشبازی بود. داستان سه تا آدم شکستخورده که شبی رو با هم میگذرونن.
تماشای آدمها تو خیابان رو دوست دارم: تیپ و آرایش و لباسپوشیدنشون، راهرفتنشون، حرفزدنشون...تا خونه هم سه تا مسیر مختلف دارم: اول خیابون انقلاب که بیشتر جوونن و دانشجو، پاساژ نزدیک خونه که همه چیتانپیتان کردن و تو محل که مسنترها در حال خرید از سوپری و میوهفروشیان.
اینقدر نرفتم سینما که یادم رفته بود بلیطهایی رزروی رو از گیشه پرینت بگیرم، ولی خداروشکر یادم بود پاپکورن بخرم. از دست نعمتالله هم حرص خوردم که هرچی بلاست سر این لیلا حاتمی میآره. دیگه اینم یهجورشه. میشه اسمش رو گذاشت سندروم نعمتالله!
کیسهی بوفهی سینما هم بامزه بود:
دارم به جستاری با موضوع «بندهی جزییات بودن» فکر میکنم؛ این تعبییر رو دوستی واسه آقای هیرایامای فیلم «روزهای عالی» ویم وندرس به کار برد و از اونجا رسید به اینکه وندرس با این فیلم داره اون لبخند بینظیر نوریکو رو توضیح میده وقتی میگه زندگی ناامیدکنندهس؛ زیباترین لبخند جهان.
این سریال «بابیلون برلین» خیلی عجیبه؛ داری کاراکترهایی رو میبینی که تو دورهی جمهوری وایمار خبر از بعدشون ندارن. برلین هم بهخاطر جنبوجوش و کابارهها و موسیقیاش جذابه، هم در آستانهی سقوط و فروپاشیه، و عجیبتر اینکه انگار وضعیت خودمون رو توش میبینم و همین ترسناکش میکنه.
قطعهی «تصنیفی برای بابِ» نیک کیو و وارن اِلیس را گذاشتهام روی تکرار. سه کتاب، یه مجموعهداستان و یه رمان و یه مجموعهجستار، برای این جمعه و این هفتهام برداشتهام و در همان اول کار، جستار «لَوِندِر» آسیمان مسحورم کرده. انگار که جادو شده باشم.
خب، شمارهی پنجم منگنه رو هم وسط استرس جنگ و گرونی دلار و تورم درآوردیم. خوشحال میشم بخونین و دست به دست کنین تا برسه دست خانوم چاقهی سیمور:) اگه هم خانومچاقهی سیمور رو نمیشناسین، برین سراغ «فرانی و زویی» سلینجر.
t.me/Manganeh_mag/31
شمارهی پنجم منگنه فردا شب منتشر میشه. کلی داستان ترجمه و تألیفی و جستار و یادداشت و نقاشی داریم. یه پرونده هم واسه سلینجر کار کردیم.
راوی این مستند سلینجر که شین سالرنو ساخته یه چیز جالبی میگفت؛ جنگ داخلی مارک تواین رو به ادبیات امریکا داد و سلینجر هم یهجورایی از دل جنگ دوم بیرون اومد. حالا از توی این وضعیت جنگ و فروپاشی و بیسروسامونی ما یه نویسندهی درستدرمون بیرون میآد؟
خواهیم دید چه خواهد شد:)





















